أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
167
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بعضى از صحابه چون وعظ گفتى همه مقاذر « 1 » و مناتن « 2 » آدمى گفتى كه اصل او از مبال و مخرج بول است آنگه گذر او هم بر مبال بوده است تا كه در رحم مادر بود ميان آب و خون بود آنگه كه بيرون آمد به بول و غايط بازگرديد و با بول و غايط خود درماند آنكس كه چنين باشد ويرا تكبّر چگونه رسد . أرى أبناء آدم أبطرتهم * حظوظهم من الدّنيا الدّنيّة فلم بطروا و أوّلهم منّى * و آخرهم اذا انتسبوا منيّة « 3 » [ فَلا أُقْسِمُ ] سوگند ميخورم « 4 » بخداى مشارق و مغارب « 5 » كه : ما قادريم و توانا بر آنكه ايشان را هلاك كنيم و قومى ديگر بهتر از ايشان ببدل ايشان بيافرينيم و ما مسبوق نباشيم كس ما را عاجز نتواند كرد و بر ما سبقت نتواند گرفت و از ما در نتواند گذشت . [ سوره المعارج ( 70 ) : آيات 42 تا 44 ] فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ ( 42 ) يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ ( 43 ) خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ ( 44 )
--> ( 1 ) - در منتهى الارب گفته : « رجل مقذر كمقعد مرد پليد و آنكه دور باشند از وى مردم و پليد دانند آن را » و در اقرب الموارد گفته : « رجل مقذر تجتنبه الناس و قيل : متقذر ؛ ج مقاذر ، و المقاذر أيضا الاقذار و هو جمع قذر على غير قياس » پس معلوم شد كه مقاذر جمع قذر است بر غير قياس از قبيل سوء و مساوى و حسن و محاسن و نظائر اينها . ( 2 ) - در اقرب الموارد گفته : « المناتن مواضع النتانة ؛ الواحد منتن » پس مناتن جمع منتن است كه اسم مكان مىباشد از « نتن » بفتح كه بمعنى بوى بد مىباشد و فعل آن از باب ضرب و علم و شرف ميآيد و گويند : « نتن نتانة يعنى بدبوى گشت و بوى گند داد » . ( 3 ) - در بعضى نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) اعمّ از خطّى و چاپى « اذا نسبوا و آخرهم منيّة » و حديث معروف « عجبا لابن آدم يتكبّر و أوّله نطفة و آخره جيفة و هو فيما بين ذلك يحمل العذرة » ناظر به اين مطلب است و ناصر خسرو نيز نيكو گفته است در شبيه به اين مطلب : ناصر خسرو براهى ميگذشت * مست و لا يعقل نه چون ميخوارگان ديد گورستان و مبرز رو برو * بانگ برزد گفت كاى نظّارگان نعمت دنيا و نعمت خواره بين * اينت نعمت اينت نعمت خوارگان ( 4 ) - اين معنى بنابر آنست كه « لا » در [ فَلا أُقْسِمُ ] زايد باشد . ( 5 ) - ابو الفتوح ( ره ) نسبت بتعدّد مشرق و مغرب چنين گفته : « و مراد بمشارق و مغارب آنكه آفتاب هر روز از مشرقى ديگر برآيد و بمغربى ديگر فرو رود و تفاوت شب و روز از آنجا باشد و ابو حبوه در شاذّ خواند بربّ المشرق و المغرب » .